خرید بک لینک
گاهی فکر میکنم کاش میشد سر به کوه وبیابون گذاشت و هم صحبت گنجشکها و گربه ها و حتی سوسکها و مارمولکها شد! احتمالا دردسرش کمتر و لذتش بیشتره و احتمالاتر اگه خودتو و خیرخواهیتو بهشون ثابت کردی دیگه میت

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 23:14

ساعت یازده شب باشه، تنها باشی، بچه ها رو خوابونده باشی، و چارتار هم گوش بدی؛ راهی نمی مونه جز بغض کردن و خیس شدن گاه گاه چشمها...

و فکر کردن به این که آیا الآن، همین لحظه، جایی، کسی، هست که همین احساسی که من دارم رو داشته باشه...؟

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 23:14

نکند واقعا راست باشد سالگرد؟ نکند جدأ سر سالگرد هر اتفاقی یک چیزی شبیه همان باز رخ میدهد؟ یا لااقل حس و حالش. چرا سالگرد تولد و وفات را همان روز میگیرند پس؟ اصن چرا سالگرد؟ چرا مثلأ ماه گرد نه؟ لابد یک چیزی دارد دیگر!

لابد یک چیزی دارد که چند روزیست که بیخودی حالم خوش نیست... که هی دلم میخواهد گریه کنم با هر چیز با ربط و بیربطی...

که هی میگویم کاش زودتر بگذرد این چند روز هم، و زمستان برسد...

کاش بگذرد؛ و نگذرد!

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 23:14

بعضی وقتها آدم از سخت جونی خودش متعجب میشه! وقتایی که غصه مثل کوه روی قلبش سنگینی میکنه. و دلش میخواد زار بزنه... زار میزنه و فکر میکنه آروم میشه، ولی نمیشه...وقتایی که میره بخوابه و انقدر حالش خراب

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 23:14

هوا به طرز فوق العاده و بیرحمانه ای خوبه!

حال و هوا و نم نم بارونش پاییزیه اما بوی بهار میاد...

لابلای قطره های بارون مرواریدهای کوچولوی سفیدی هم هست که وقتی میفتن روی لباس آب میشن...

.

.

همه چیز عالیه. فقط یه چیز هست؛ که نیست!

و این نبودن اونقدر تلخه که باعث میشه دل آدم وسط این هوای خوب مچاله بشه و دلش بخواد بشینه و گریه کنه زیر بارون...

برچسب: نویسنده: پارسا فرهادی تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 23:14

صفحه بندی